تبليغاتX
ام.اچ.تی جان سلام عرض شد

سلام به همه دوستاي خوبم. به وبلاگم خوش اومدين. لطفاً با نظراتون کمکم کنید. ام.اچ.تي

MHT sAlAm
 اول از همه از سرکار خانم سایه بابت بدقولیم باید عذر خواهی کنم. ایشالا که به دل نخواهند گرفت.

 

    راستش رو بخواهید من یه خورده زیادی تنوع طلب هستم. واسه همینم آدرس وبلاگهام هی عوض میشن. از طرفی هم میخوام فضاهای دیگه ای رو هم غیر از بلاگفا تجربه کنم. واسه همین تصمیم به نقل مکان مجدد گرفتم.

یادش به خیر راه های رسیدن به خدا و ام.اچ.تی سلام و بازم ام.اچ.تی سلام که سه تجربه قبلی من رو تشکیل میدن.

لوگوی سابق

خیلی دوست داشتم علاوه بر این وبلاگ، وبلاگ بلاگفام رو هم نگه میداشتم. اما متأسفانه یه خورده کار دشواری بود برام.

اون دسته از عزیزانی که لطف داشتن و من رو به پیوندهاشون اضافه کردن، در صورت تمایل آدرس جدید من رو به جای اون قبلی اضافه کنند.

وبلاگ جدید من اینه:   تمام دار و ندار اینجانب        www.mht.ir

از همه عزیزان بازدید کننده تقاضا دارم که به وبلاگ جدیدم سر بزنند.

منتظرما.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23:2  توسط محمدحسین | 
       این جوری که بوش میاد دوستان وبلاگنویس ما دست به شروع یه بازی زدن که مدتیست شروع شده و تشعشعاتش تازه به ما رسیده. من از طرف دوستان عزیزم حسام و فرزانه دعوت به بازی یلدا شدم.

خلاصه منم باید مثل باقیه دوستان ۵ تا از مشخصه هام رو که احتمالاْ باقیه دوستان نمیدونند رو شرح بدم و در پایان ۵ نفر از دوستانم رو به بازی دعوت کنم.

شروع میکنم:

۱- وقتی ۳ سال بیشتر نداشتم یک بار داداش ۱۰ سالم از روی کنجکاویه فراوونش یه تیکه آهن رو گذاشت رو آتیش تا سرخ بشه، وقتی حسابی داغ شد (بازم تأکید میکنم از روی کنجکاوی این اتفاقات رخ داده نه چیزه دیگه خدای نکرده...)، اون رو چسبوند به پای من....      آخی.... نازی.... جاااان.... چقدر هیجان انگیز!!!!

(از همون روزه که مهر و علاقه ما دو تا نسبت به هم بیشتر شد.... )

۲- همیشه از بچگی به اقتضای قد و قوارم تو مدارس نفر اول صفها بودم... طوری که وقتی دو سه سال آخر دبیرستان رو میگذروندم و میدیدم اینجا هرکی به هرکیه از حرصمم که شده همیشه آخرای صف می ایستادم (آخیش بالاخره راحت شدم....)          (خداییش ربطی به موضوع نداشت قبول دارم... )

۳- به پرتقال و گوجه سبز و نارنگی از همون بچگی تا حالا علاقه زیادی داشتم. به طوری که وقتی بابام میوه میخرید می آورد خونمون، قبل از اینکه کیسه میوه ها پاش به یخجال برسه تموم میشد....

۴- همیشه یادمه که همه دوستام چه تو مدرسه چه خارج، از برخورد زیادی مؤدبانم با خانوادشون بدشون می اومد... (آخه برخورد متفاوت من رو با خودشون در حالت عادی دیده بودند.) همیشه دوستام مورد زخم زبونای خانوادشون قرار میگرفتند که از این MHT که مؤدبه یاد بگیر و آدام باش.....

5- و در پایان باید بگم که به تلویزیون ایران و آفت دهن و خون دماغ و سیریش (چه از نوع مرغوبش و چه از نوع عادیش) و قبض موبایل و دختر زیادی لوس و پسر زیادی قد و ریش و الاغ و یه سری چیزای دیگه (که باعث کهیر شدنم میشه)هیچ علاقه ای ندارم... 

 

حالا منم این 5 نفر رو به بازی دعوت میکنم:

1- مسعود

2- شیما

3- فاطیما

4- فاطمه

5- امیر

امیدوارم این دوستانمم روی من رو زمین نندازن و روند بازی رو ادامه بدن.

شاد باشین

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 20:58  توسط محمدحسین | 

سلام.

من بازم برگشتم. راستش تو این مدت بازداشت نشده بودم و آپدیت نکردنمم ربطی به ژست سیاسیم نداشت (قابل توجه امیر و فرزانه عزیز)، فقط یه مقدار خیلی زیادی سرم شلوغ بود..... در ضمن مودمم دچار مشکل شده بود.

خلاصه از ببخشید که نبودم و دیر آپ کردم....

 


 

بيا اي دل کمي واروونه گرديم.

براي هم بيا ديوانه گرديم...

شب يلدا شده نزديک اي دوست...

براي هم بيا هندونـــــــــه گرديم.....

 

شب يلداي خوشي رو براي دوستاي خوبم آرزو ميکنم.

 

 

  تصاوير زير تقديم به شما باد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 22:18  توسط محمدحسین | 

راستش اصلاْ دوست نداشتم پای سیاست رو به این وبلاگم باز کنم.

اما چه باید کرد؟؟؟

حس کردم لازمه...

میدونم این جامعه خیلی از مشکلها رو با همدیگه داره...

خوب میدونم که خیلی ها فکر میکنن شاید شرکت در انتخابات باعث تأیید از بین نرفتن این مشکلات بشه...

اما چه باید کرد؟؟؟

تحریم؟؟؟؟

آخه تویی که میگی تحـریـــــــم...!!!

    به این فکر کردی که همیشه یه قشر همیشه در صحنه منتظره تا این جور برنامه ها که توش صحنه فراوونه، پخش بشه، تا توش حاضر بشه؟؟؟؟

تا حالا به این جمعیتی که میره نماز جمعه و تو همه راهپیماییها شرکت میکنه توجه کردی؟

پیش خودت یه دو دو تا چار تا بکن و بگو این جمعیت طرز فکرشون تا چه اندازه مثله توست.

فکر میکنی این جمعیت که ۶۰ درصدم شاید بیشتر باشه به کی میخواد رأی بده؟؟؟

میتونی فرد مورد علاقه اونها رو تحمل کنی؟

   فکرش رو بکن که اگه تو انتخابات شرکت بکنی، حتی اگه کاندید خوبی که مورد نظرته هم رد صلاحیت شده بود، تو یه آدم بد رو انتخاب می کنی.

اینجوری لااقل اون بدتره رأی نمیاره...

                                   چرا باید اونی رو که نمی خواهی تحمل کنی؟؟؟

                                        از نتیجه انتخابات قبلی راضی هستی؟؟؟

پس با ما باش...

     

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 22:7  توسط محمدحسین | 

واسه دوست عزیزم حسام ویسه که فردا عازم آمریکاست...

...روزهای خوشی رو براش آرزو میکنم...

   

    آن سفر کرده که صد غافله دل همره اوست

                                                  هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 21:44  توسط محمدحسین | 
 

  ساعت ۹:۳۰ شبه... از ساوه برگشتم تهران... اونم خسته و کوفته و سرماخورده...

خوابم میاد هزار تا... شایدم بیشتر

شامم رو جاتون خالی، خوردم...

آماده خوابیدنم...  که ....

  "محمد حسین... بیا تلفن کارت داره..." (این الآن صدای داداشم بود که داشت نعره میکشید)

 

گوشی رو برداشتم و با صدای خسته شروع کردم :

بفرمایید؟

- سلام

سلام

- آقا محمدحسین؟

بله خودم هستم. امرتون؟

-حال شما خوبه؟

شکره خدا خوبم. شما چطوری؟

ـمرسی منم بد نیستم.

راستی خدمتتون عرض کردم که به جاتون نیاوردم؟؟؟

- بله الآن به این موضوع اشاره کردین. مطمئناْ اگه شما هم تماس میگرفتین، من به جاتون نمی آوردم.

خب؟

-دوران ابتداییتون رو به یاد دارین؟

  (این الآن منم که دارم فکر میکنم)

بله. یادمه. احیاناْ اسم شما محمد نیست؟ که فامیلیتونم ........ باشه؟

-دقیقاْ همینطوره.

     (اینا هم باز منم که دارم میمیرم از هیجان و حیرت)

  

                                               .....و ادامه گفتگو .....

 

    این آقا محمد که امشب با من تماس گرفته، اولین دوست دوران تحصیله منه. خیلی با هم صمیمی بودیم. همش با هم بودیم (عین ۵ سالش رو). اما بعد از ابتدایی دیگه هیچ خبری از هم نداشتیم.

تا اینکه امشب اون دوباره من رو پیدا کرد. اون جوری که میگفت مهندسی عمران امیرکبیر قبول شده. در آخرم با هم قرار گذاشتیم که جمعه با هم باشیم.

راستش هنوزم باورم نمیشه. واقعاْ از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجم... کلی ذوق دارم واسه اینکه از خودم در بکنم...

 

 

شما از دوستان قدیمیتون خبری دارین؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 22:46  توسط محمدحسین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام.
من محمدحسین هستم، 19 سالمه. دانشجوی رشته برق صنعتی، تو یکی از دانشگاههای آزاد اسلامی...
فکر کنم همین قدر اطلاعات واسه اول کار کافی باشه!!!

پیوندهای روزانه
آنتی فیلتر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
خودم در پرشین بلاگ
آشفتــــــــه بازار(سمیه)
امیـــرکبیـــر (آرمان/ساعد/ام.اچ.تی)
الـــــپر (علی)
جزیره (فرزانه)
مملکت گل و بلبل (مسعود)
باغ مخفی (صنم)
روزهای بی خاطره (امیر)
آرمان سرخ (امیر)
طناز(سجاد)
سنجاقک(فاطمه)
راه های رسیدن به خدا(خودم)
فانـــــــــوس (مرجان)
سیمرغ
سکوت ساحل (فرزانه)
شبستان (فاطمه)
دوستي مسئوليتي شيرين است، نه يك فرصت!(فاطیما)
به کسی که باید... (یاسمین)
اولین وبلاگم (شیما)
تمنای نو بهار (هفتمین وبلاگ امیر)
هفته نامه سیمرغ (حسام)
دل نوشته(الهه)
شهر سایه(نگار)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان